‏نمایش پست‌ها با برچسب یک فیلم ،یک نگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یک فیلم ،یک نگاه. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۸

نگاهی به سریال Fleabag

مدتی قبل نیکی کریمی یکی از پوسترهای سریالFleabag  را در استوری +صفحه شخصی خودش به اشتراک گذاشت،سریال مطرحی که موفق به گرفتن جوایز متعددی هم شده ولی متاسفانه این مجموعه را دنبال نکرده بودم،به همین خاطر هر دو فصل این سریال را پشت سر هم  دیدم .

با شروع قسمت اول تا حدودی غافلگیر شدم و به نظرم رسید با یک کمدی رایج مواجه هستم ولی هر چه بیشتر داستان جلو رفت و با شخصیت اول فیلم( با نقش افرینی فیبی  والربریج) همراه شدم، ایده های جذاب و متفاوت و صد البته درخشان  این سریال جالب و جالبتر شدند.



دیالوگ های شخصیت اول سریال با مخاطبان که شاید نوعی فاصله گذاری یا شکستن دیوار چهارم باشد،به شکل عجیبی به جذابیت اثر کمک زیادی کرده و شاید شخصیت پردازی بهتر  نقش ها هم تا حدودی  مدیون  استفاده فیلمساز از این موضوع است.

شخصیت اول فیلم دختری هست که بیشتر از همه شخصیت های دیگر فیلم خودش است،شاید به نظر برسد فیلمساز به موقعیت های اروتیک این شخصیت  به شوخی توجه خاصی نشان داده ولی هر چه با شخصیت اول این مجموعه همراه می شویم به این نکته پی می بریم که پرداختن به این قضیه در خدمت داستان بوده و در پایان فصل دوم پاسخ روشنی به همه ی روایت را به خوبی درک می کنیم.

شاید والربریج مخاطب را با این  موضوع مواجه می کند که انسان  در دنیای مدرن امروزی بخش هایی از ایده ها و فرضیه های  کلیشه ای روان شناسانه،فلسفی و همین طور ایینی و ایدئولوژیک  را به چالش می کشد و توی این تقابل، قضاوت منصفانه اهمیت زیادی دارد،فیلمساز با شوخی های درست و دقیق حوزه های هنری، فرهنگی ،اجتماعی و...را هم بی نصیب نمی گذارد.

سریال   Fleabag به نظرم نمونه شاخصی برای یک اثر کمدی برای دوره معاصر به حساب می اید،فضای اثر به متن واقعی زندگی و درونیات ادم ها ،تلخی ها و رنج ها  با لحن شیرین و جذابی نزدیک می شود.

شخصیت اصلی سریال (فیبی والربریج) در پایان روی نیمکت ایستگاه اتوبوس باز هم تنها می ماند،اشک هایش به لبخندی به یاد ماندنی گره می خوردو دوباره راه می افتد.

یکشنبه، دی ۰۹، ۱۳۹۷

نگاهی به فیلم «همه می دانند»(Everybody Knows)


«پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند             و کبوترهای معصوم 

از بلندی های برج سپید خود       به زمین می نگرند...فروغ فرخزاد»


فیلم سینمایی «همه می دانند» به کارگردانی اصغر فرهادی با حرکت چرخ دنده های ساعت بزرگ برج کلیسا شروع می شود،جایی که کبوترها از گوشه ی شیشه ی شکسته ساعت، راهی به داخل پیدا کردند و دیوار نوشته هایی هم از یادگاری ها ی عاشقانه نشان داده می شود که شاید هر کدام داستانی دارند،شبیه دیوار نوشته ای که الهام بخش ویکتور هوگو برای نوشتن «گوژپشت نتردام » شد.



دهکده ای کوچک و زیبا در اسپانیا محل وقوع داستان این فیلم است،خانواده ای که شب عروسی یکی از خواهران دور هم جمع می شوند ولی گذشته ای که شاید« همه می دانند»دوباره  از راه می رسد و زنگ ها دوباره به صدا در می ایند.

با این که برای مخاطبی که اثار اصغر فرهادی را دنبال کرده ،یاداوری و مقایسه میان این فیلم و «درباره  الی»چندان دور از انتظار نیست ولی شاید این مقایسه ها در تفاوت نگاه شخصیت ها و فضاسازی های متفاوت  با توجه به  فضای جغرافیایی ،فرهنگی و اجتماعی اسپانیا ،جالب به نظر برسد.

تصمیم گیری ها و انتخاب های  دشوار و سخت در زمان هایی کوتاه و فشرده ،شخصیت های فیلم «همه می دانند» را به چالشی بزرگ دعوت می کند،خانواده ای که در میانه بحران، بهتر  می توان زخم های پنهانش را به وضوح دید ،جراحت های کهنه ای که انگار یک عمر در انتظار می مانند تا جایی دوباره با دردهایشان از راه برسند.

شاید تصمیم سخت «پاکو»(خاویر باردم) در پایان فیلم مرهمی بر زخم هاست ولی کاش او هرگز از نسبت پدری خودش با «ایرنه» مطلع نمی شد در حالی که  باز هم همین مسیر را انتخاب می کرد.

دهکده ی کوچک  باز هم به روزهای ارام خودش بر می گردد،مسافرانی که برای عروسی امده بودند هم می روند،پسر جوانی که «ایرنه » را کنار ماشین بدرقه کرد، چرخه ی تکراری تقدیر  «پاکو» را تداعی می کند ،مثل این که شاید  عاشقانه ها ی نافرجام  باز هم  ادامه پیدا خواهند کرد، شاید هم سرنوشت این بار قصه ی دیگری را رقم بزند،هنوز «همه نمی دانند»

پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۹۷

نگاهی به فیلم پروژه فلوریدا(The Florida Project)

فیلم سینمایی «پروژه فلوریدا» به کارگردانی شان بیکر داستانی از نگاه یک دختربچه ی بامزه است که بازیگوشی های کودکانه اش را باید در شرایط سخت اقتصادی مادرش بگذراند،بیشتر فضای فیلم توی محوطه و ساختمان یک مهمانخانه ی معمولی در فلوریدا می گذرد،جایی که بیشتر تبدیل به محل زندگی ادم هایی شده که خانه ای ندارند و ترجیح می دهند با پرداخت اجاره هفتگی یک جور اسکان موقت داشته باشند.



«پروژه فلوریدا» سرشار از لحظه های به یادماندنی کودکانه ایست که در دنیای سخت واقعیت های تلخ به تصویر کشیده شده، به نظرم  شاید لبخند ها وخنده های این دختربچه  و بازی های کودکانه اش یکی از دیدنی ترین تقابل ها را در برابر قواعد سخت بازی ادم بزرگ ها خلق کرده،ادم بزرگ هایی که از کودکی فاصله زیادی گرفتند و به نسبت های متفاوتی به دنیای کودکانه بچه ها نگاه می کنند،از خیلی دور تا خیلی نزدیک.

خشوت های پیدا و پنهان در قصه ی «پروژه فلوریدا» و همین طور انتخاب های درست و غلط شخصیت های فیلم در مسیر فراز و نشیب ها، زمانی معنای بهتری پیدا می کنند که با بچه ها همراه می شویم ،بچه هایی که از دوست و دوستی تعریف خیره کننده ای دارند و لذت های واقعی زندگی را با پاکی درک می کنند،از شریکی خوردن یک بستنی قیفی گرفته تا نان و  مربایی که بالای ان« درخت کج » نوش جان می کنند.

شخصیت پردازی ها به بهترین شکل ممکن طراحی شده و قصه به خوبی جلو می رود،متاسفانه شخصیتی که به عنوان مادر دختر بچه به مخاطب معرفی شده در بخش های پایانی فیلم به  خاطر فشارهای اقتصادی و اجتماعی از مرزهای عرفی  و اخلاقی جامعه عبور می کند تا شاید راه نجاتی برای خودش و دختربچه شیرین و بامزه پیدا کند.

«پروژه فلوریدا »با پایانی غیر قابل انتظار به دنیای کودکانه و فانتزی وفادار  می ماند،دختر بچه ی داستان تبدیل به قهرمانی می شود تا رویایی در میان انبوه واقعیت های خشک و خشن خلق کند ،هنوز به نظرم تصویر چهره گریان او در مقابل خانه دوستش یکی از صحنه های تکان دهنده سینماست .

شاید معجزه ای اتفاق می افتد،دو دوست  به سمت «دیزنی لند »می دوند،جایی که به ان ها خواهند گفت «اینجا سرزمین شماست» ...سرزمین رویاها ...به یاد  گفتار پایانی  فیلم« هوش مصنوعی» اثر اسپیلبرگ افتادم « او برای اولین بار در زندگی  به جایی رفت که رویاها متولد می شوند...»

یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

نگاهی به فیلم «سوفی و دیوانه»

«ای مردمان ارفالس،شما می توانید دهل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید ،اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد...پیامبر و دیوانه اثر جبران خلیل جبران ترجمه نجف دریابندری.»


فیلم سینمایی «سوفی و دیوانه» اثر مهدی کرم پور که شروع شد همراه قصه به یاد شباهت های اثر  با داستان ها و فیلم هایی افتادم که شاید ناخوداگاه به ذهنم می امدند ولی  شخصیت ها و فضاهای فیلم ارام ارام به دلم نشستند و با روایت همراه شدم و در پایان به این نتیجه رسیدم که «سوفی و دیوانه» اثری متفاوت نسبت به اثاری است که به نظرم شبیه می امد.

شاید روایت های سوفی مثل شهرزاد قصه گوی داستان های هزار و یک شب ،مخاطب را به سفری جادویی می برد،سفری میان واقعیت و خیال،سفری به اسمان در حالی که پاهایمان هنوز روی زمین هست.



 به نظرم همراهی و تمرکز خوب روایت روی دو شخصیت به خوبی باعث نزدیکی مخاطب با قصه شده،داستانی از یک روز تا شب،از رنج هایی که روی دوش واقعیت سنگینی می کنند و شاید با بال های خیال می توان راهی برای التیام ان ها پیدا کرد.

نقش افرینی های  امیر جعفری و به افرید غفاریان به خوبی با فضای قصه همراهی می کنند،اتصال سکانس های فیلم و جلو بردن قصه به نظرم به شکلی قابل قبول انجام شده و ریتم اثر تا پایان به خوبی حفظ شده بود.

سکانس ترانه رضا یزدانی هم به فضای ارام فیلم کمک کرده و همراهی امیر جعفری با سازدهنی به یادماندنی شد،متن ترانه یغماگلرویی هم شاید کلیدواژه هایی هست از فضای قصه  ی سوفی و دیوانه که دلنشین و تاثیرگذار است.

پایان فیلم جایی که سوفی روی تخت دراز می کشد و با خیال رویای اسمان را روی سقف می بیند، جواب همه سوال ها را می شد توی همان پلان کوتاه گرفت.

نمی دانم چرا به یاد متن پایانی کتاب «ابن مشغله» اثر نادر ابراهیمی افتادم:

«ما به راستی قصه ی روزگار خویش نبودیم که ناگزیر قصه پرداز روزگار خویش شدیم.

ما زائر دلشکسته ی این خاکیم ،اگر امید را دمی رها نکردیم نه  به ان دلیل بود که ان را در خود داشتیم،بلکه  به ان سبب بود که امید را چون ودیعه ای به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم.

ما خواسته ایم که بی هیچ منتی پل باشیم میان کویر و باغ ،به این امید که عابران خوب از دشت سوخته به سبز باغ در ایند و دست های ما همیشه به پایه های در باغ بسته است،مختصر فاصله ای ناپیمودنی...»



شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۷

نگاهی به فیلم سینمایی «Miss Julie»

مدتی پیش نیکی کریمی در +صفحه شخصی خودش ،تصویری را به اشتراک گذاشت که عکس چاپ شده ای از نمایش Miss Julie در National Theatre (لندن) بود،این موضوع باعث شد تا سراغ این داستان بروم.

Miss julie را نویسنده سوئدی اگوست استرینبرگ نوشته و اقتباس های متعدد تئاتری و سینمایی از ان کار شده و مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته،از میان نسخه های سینمایی این اثر موفق شدم نسخه ای که «لیو اولمان» کارگردانی کرده را ببینم.


 تجربه ی دیدن فیلم سینمایی «خانم جولی»عجیب و متفاوت بود،سه شخصیت در عمارتی بزرگ  داستان را جلو می برند،کارکترهایی با پیچیدگی های خاص ذهنی خودشان که در تقابل با هم فضای روایتی درخشانی را به تصویر می کشند.




«جولی»رویای رها شدن از حصار جهان بسته ی روزمره خودش را دارد، دنیایی که شاید  از کودکی در ان محبوس بوده، او مثل  پرنده ای خودش را به میله های قفس می کوبد تا راهی برای پرواز پیدا کند،رویایی شیرین که به پایانی تلخ و تراژدی تکان دهنده ختم می شود.

خانم جولی روایت تنهایی انسانیست که فراتر از طبقه خاص اجتماعی یا زن بودنش به زلالی ایمان دارد،زلالی و پاکی که جستجویش میان پلیدی ها کار سخت و دشواریست.

فیلم با دیالوگ های به یا ماندنی و فضاسازی های تاثیرگذار روایت می شود،با وجودی که کل داستان دریک  مکان می گذرد و فیلم  فقط  سه شخصیت دارد  ولی ریتم کل اثر تا پایان به شکل مطلوبی حفظ شده،دکوپاژ  و قاب بندی ها و بازی های درخشان بازیگران و در کلیت، فیلم سینمایی«خانم جولی»در ذهن و قلب مخاطب برای همیشه ماندگار می شود.

متاسفانه هنوز  کتاب «خانم جولی» اثر استرینبرگ را نخواندم و مقایسه میان نسخه سینمایی این اثر با اصل کتاب برایم امکان ندارد.

نمایشنامه ای هم که بر اساس داستان خانم جولی در لندن روی صحنه رفته بود و نیکی کریمی در صفحه شخصیش به ان اشاره کرد،طبق ان چه در سایت های مرتبط با National Theatre منعکس شده،ورسیون جدیدی از این روایت است و به نظر می رسد تعداد شخصیت ها هم بیشتر شدند.


دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۶

نگاهی به فیلم «ورود»(Arrival)

«ان چه اغاز می نامیم ،اغلب پایان است و پایان بخشیدن همان اغاز کردن است،پایان جایی است که از ان جا اغاز می کنیم...تی .اس .الیوت»

موضوع زمان و شروع سال نو باعث شد دوباره یاد فیلم جالب« ورود»(Ariival)به کارگردانی دنی ویلنو افتادم،دغدغه زبان ارتباط میان انسان و بیگانه های فضایی و همین طور  سیال بودن در میان زمان ایده های جذابی هستند که در فیلم سینمایی «ورود» به خوبی در یک اثر داستانی به کار رفته بودند.






لوییس زبان شناسی است که تلاش می کند زبان جدید و ناشناخته موجودات فضایی را یاد بگیرد توی این مسیر او اینده خودش  را می بیند،شاید کشف و شهودی عجیب که با وجود اگاهی از پیش بینی تلخی های اینده باز هم ان را  انتخاب می کند.

«ورود» به نظرم در ستایش زندگی  و دوست داشتن ،انسان را قهرمانی به تصویر کشیده که با وجود تلخی تقدیر و از دست دادن ها باز هم همیشه به دنبال شروعی تازه است.


یکشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۵

نگاهی به فیلم«F for fake»

از میان فیلم هایی که اورسن ولز ساخته و همین طور اثاری که در ان ها بازی کرده شاید اثر مستند داستانی« F for Fake »کمتر دیده شده ولی به نظرم فیلمی به یادماندنی و هوشمندانه در میان اثار اورسن ولز به حساب می اید.

شاید موضوع  اصالت حقیقت از یک طرف در دنیای واقعی و تلاش سینما با استفاده از ابزارهای تکنیکی برای واقعیت نمایی و  مقایسه داستان هایی که در فیلم روایت می شوند،مخاطب این فیلم را به فکر فرو می برد.




 البته نباید از این قابلیت خاص سینما هم غافل ماند که به قول اورسن ولز،سینما می تواند مثل یک شعبده باز چیزی را به ما نشان دهد که خودش دوست دارد و طراحی کرده و البته باید امیدوار بود که  این کار در خدمت بیان حقیقت باشد و برای مثال  اورسن ولز در این فیلم به قول خودش یک قصه جعلی را در پوشش یک داستان واقعی روایت می کند و نتیجه های جالبی هم می گیرد،به یاد نقل قول جالب او از پیکاسو در پایان فیلم افتادم :« هنر، شاید دروغی است که باعث می شود تا ما حقیقت را بهتر بفهمیم»

همیشه وقتی به این مستند داستانی اورسن ولز فکر می کنم به نظرم می تواند شروع بحث های شیرین و جذابی درباره سینما،حقیقت ،فلسفه زندگی و...باشد.

 ارزش های فرم و تکنیک  در یک روایت چه به صورت مستند یا داستانی جایگاه خاص خودش را دارد ولی به نظرم در موضوعات روایت های تاریخی و واقعی کار سخت و دشوارتری به عهده فیلمساز هست و همین طورشاید  برای مخاطب هم  دیدن این نوع  فیلم ها سختتر است،چون مخاطب با  اثری مواجه می شود که سعی دارد به هر شکل ممکن مستند و واقعی جلوه کند و این همان جایی است  که باید امیدوار بود تا هنر برای بیان حقیقت به کار گرفته شده باشد.

یکشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۵

به یاد «ترمینال»

این روزها موضوع محدودیت های دولت جدید امریکا برای ورود مردم بعضی کشورها از جمله ایران تبدیل به بحث گسترده ای شده،این قضیه باعث شد یاد فیلم دوست داشتنی «ترمینال» اثر استیون اسپیلبرگ افتادم ،به نظرم مثل این که فیلم ها،کتاب ها و...می توانند تبدیل به بخشی از خاطرات شوند.

خاطره هایی که متعلق به ما نیستند و در حقیقت توی دنیای واقعی  هم اتفاق نیفتادند ولی شاید سینما و ادبیات این خاصیت جادویی را دارند که روایت ها تبدیل به بخشی از خاطره ها و تجربه های مخاطب شوند.



فیلم سینمایی« ترمینال »روایت تقابل میان بوروکراسی های سخت اداری از یک طرف در برابر جریان واقعی زندگی انسان هاست،با این که در حقیقت بیشتر فیلم در همان محیط بسته ترمینال فیلمبرداری شده ولی اسپیلبرگ با دکوپاژدقیق و میزانسن های خوب اثری با جذابیت خلق کرده که فیلم سینمایی «ترمینال» هم  در کارنامه درخشان او در یادها می ماند.

شخصیت بامزه ای که تام هنکس به خوبی بازی کرده و خلاقیت هایش برای حل مسئله برایم همیشه جالب و دیدنی بود .

اسپیلبرگ در  فیلم سینمایی «ترمینال»با نگاهی انسانی در برابر  قانون های سخت،دیوارها،درها و...  اصالت جوهر واقعی زندگی انسانی را به مهربانی قلب ها می دهد،قلب هایی که انعکاس امواجشان از هر مرز و دیواری عبور خواهد کرد .




جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۵

به یاد «دره من چه سرسبز بود»

بیشتر فیلم های جان فورد ان قدر جذاب و دیدنی هستند که به نظرم گنجینه ای برای تاریخ سینمای دنیاست،گاهی توی زمان ها و مقاطع خاصی به یاد فیلم به یادماندنی «دره من چه سرسبز بود» می افتم،فیلمی که موقع دیدن باید با تمام وجود خودم را رها کنم و با شخصیت ها و موقعیت ها همراه شوم.



تصویری که جان فورد از این روایت به تصویر کشیده با فضاسازی های درخشان،شخصیت پردازی های درست و باورکردنی،دیالوگ های ماندگار،قاب بندی و میزانسن های تاثیرگذار، فیلم«دره من چه سرسبز بود»را به یکی از فیلم های ماندگار تاریخ سینما تبدیل کرده که همیشه در یاد می ماند.

«دره من چه سرسبز بود» شاید روایتی در ستایش زندگیست با همه شیرینی ها و تلخی ها،روایت رویاهایی که ارام سبز شده و جوانه می زنند هر چند در تقابل با تلخی ها و واقعیت های موجود به چالش کشیده می شوند.

روایت وضعیت های از دست رفته ای که شاید هرگز دوباره برنگردند،ولی هر بار که پایان تلخ فیلم را می بینم به سرسبزی دره فکر می کنم،فراتر از همه تلخی ها،شکست ها،ازدست دادن ها،هنوز هم به سرسبزی دره فکر می کنم  و سهراب سپهری چه زلال نوشت که «تا شقایق هست زندگی باید کرد»



پی نوشت: انتخاب فیلم از میان اثار جان فورد کار دشواریست ،ولی فیلم های «جویندگان» ،«دره من چه سرسبز بود» ،«خوشه های خشم» «،دلیجان» ،«مرد ارام »،«پاییز قبیله شاین»،«خبرچین»،«چگونه غرب تسخیر شد» به نظرم از  بهترین اثار او هستند.

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۵

نگاهی به فیلم سینمایی «فروشنده»(The Salesman)

فیلم سینمایی «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی باز هم مثل همیشه اثری ماندگار در کارنامه این فیلمساز موفق سینمای ایران شد ،شروع تکان دهنده ای که ارام ارام مخاطبش را با خودش به سفری پیچیده  می برد ،باز هم همان روایت قضاوت ها که به بخش جدانشدنی اثار فرهادی تبدیل شده،حکایت چند پرده از یک نمایش زندگی و ادم هایی که روی صحنه ی این نمایش نقش هایشان را ایفا می کنند، ولی این بار به نظرم فیلمساز تلاش کرده تا به همه ی شخصیت ها نزدیک شود.




فروشنده شاید هشداریست به  هر جامعه ای که در سراشیبی خطر مسخ شدگی قرار گرفته،وقتی قضاوت های عجولانه و خشونت های پیدا و پنهان گسترش پیدا کنند،حاصل ان به  همین نتایجی ختم می شود که فروشنده ترسیم می کند .

 فیلم سینمایی فروشنده در بخش های پایانی ،من را به یاد فیلم ماندگار «مرگ و دوشیزه»   اثر پولانسکی هم انداخت .

با این که موضوع قضاوت و بخشش در سینما  و ادبیات در گونه های مختلفی در گذشته روایت شده ولی فروشنده با کمک بیان نمایشی جذابی روایت خودش را تغریف می کند.

پیوستگی زیاد فضاهای بسته داخلی به یکدیگر در فضای فیلم با این که  شاید به شکلی به القای حس های مورد نظر فیلمساز کمک کرده ، ولی شاید می شد از فضاهای بیرونی هم به شکل های بهتری استفاده کرد.

استفاده از صحنه هایی کوتاه مربوط به  فیلم سینمایی «گاو» اثر داریوش مهرجویی هم توی این فیلم به نظرم جالب و هوشمندانه بود.

وقتی فیلم تمام شد به این فکر می کردم که داستان ها هر روز و هر جایی دارند اتفاق می افتند،قصه ها هیچ وقت به پایان نمی رسند ،«مرگ فروشنده» ارتور میلر یا شخصیت های فیلم سینمایی «فروشنده» اصغر فرهادی یا شخصیت های داستان هایی که می خوانیم ممکن است همین الان یک جایی روی این کره خاکی دارند زندگی می کنند.

 فراتر از ادبیات و سینمایی که تصویری خیالی از ان ها برای ما ترسیم می کند،کاش یادمان نرود زندگی فراتر از تصویرهایی که سینما روی دیوار غار افلاطونی خودش به ما نشان می دهد در بیرون غار  جریان دارد ،سینما و ادبیات انعکاسی از واقعیت هایی هستند که نمی شود از  ان ها به سادگی عبور کرد .


پنجشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۵

به یاد راشومون(Rashomon)


به یاد فیلم سینمایی راشومون افتادم ،روایت کوروساوا در راشومون هنوز هم بعد از گذشت بیشتر از نیم قرن که از تولید ان می گذرد تاثیرگذارست ،فیلم سینمایی راشومون روایت دنیای امروز هم هست ،قضاوت های رنگارنگ ،جهان بینی های مختلف ،باید و نباید های عجیب و غریب که بر واقعیت های موجود سایه انداختند و جهانی ساختند تا  نور حقیقت  میان این همه هیاهو به سختی دیده شود.



چالش دنیای ذهنی و درونی شخصیت ها با واقعیت موجود هشداریست که فیلمساز در روایت خودش به ان پرداخته ،شخصیت هایی که یک داستان را با زاویه دید و نگاه های مختلف به صورت های متفاوتی روایت می کنند .

هیچ تردیدی نیست که فقط یک روایت می تواند واقعیت داشته باشد،شاید هم ترکیبی از روایت های شخصیت ها درست باشد ،شاید هم باید فرض کنیم روایتی که واقعیت دارد در  فیلم  نیست،به نظرم برای کوروساوا مهمتر از این که  مخاطب جوابی برای معمای راشومون پیدا کند، به فکر واداشتن مخاطب به چگونگی موقعیت انسان اهمیت دارد .

 شاید تصویر ماندگار شخصیت «هیزم شکن» در حالی که کودک را در اغوش گرفته ،فراتر از موشکافی معمای روایت های راشومون هست ،«راهب» سرگشته توی معبد پوسیده راشومون هم  باید حقیقت را  فراتر از کلیشه های رایج جستجو کند.

شنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۵

نگاهی به مستند « شبی با نیکی کریمی و توماس اوسترمایر»

سال گذشته زمانی که نیکی کریمی داوری جشنواره فیلم فجر را به عهده داشت ،نمایشنامه «هملت» به کارگردانی توماس اوسترمایر ( Thomas Ostermeier)از المان هم در جشنواره تئاتر فجر حضور داشت،نمایشنامه ای که به خاطر ممیزی ها، توماس اوسترمایر را با  چالش هایی برای  اجرای این تئاتر در ایران هم مواجه کرد.

  همان موقع شبکه تلویزیونی «arte» تولید مستندی را با حضور نیکی کریمی شروع کرد که در ان «توماس اوسترمایر » با نیکی کریمی همراه شد و فیلم بیشتر با محوریت گفتگوی دو نفره جلو می رود و البته ان ها همین طور دیدارهای کوتاهی با تینا پاکروان بازیگر و کارگردان سینما و ایدین اغداشلو نقاش و منتقد دارند .




 مستند « شبی با نیکی کریمی و توماس اوسترمایر» طوری طراحی شده که به نظر برسد شبی را با زندگی  یک هنرمند همراه می شویم ، همراهی نیکی کریمی و توماس اوسترمایر در ماشینی است که بیشتر گفتگوهای دونفره همان جا می گذرد و  نیکی کریمی در یک گفتگوی ارام و دلنشین درباره  فیلم هایی که ساخته و  همین طور نظراتش درباره ی  موضوعات مختلف و متنوع دیگر صحبت می کند.

نیکی کریمی و توماس اوسترمایر به  ملاقات تینا پاکروان بازیگر و کارگردان سینما  می روند و مطالب جالبی مطرح می شود. 

این که مستند  سوال ها و نگاه یک هنرمند غربی را به فعالیت های هنرمندان ایرانی به تصویر کشیده به نظرم  به متفاوت شدن این اثر کمک زیادی کرده ،توماس از جامعه ای می اید که فرهنگ های مختلف  را در  درون خودش به خوبی پذیرفته و به سبک زندگی تعریف شده ای رسیده ،به نظرم  در بعضی از سوال ها و بحث هایی که درباره ی مسایل فرهنگی جامعه ایران می شود، نکته هایی هست که باید به ان ها فکر کرد،با این که شاید در این مستند فرصت چندانی  برای پرداختن بیشتر به بعضی موضوعات وجود نداشته ولی تا همین اندازه هم تاثیرگذارست.




نیکی کریمی و توماس به سراغ ایدین اغداشلو نقاش و منتقد فیلم هم می روند و باز هم گفتگوها ادامه پیدا می کند.





مستند « شبی با نیکی کریمی و توماس اوسترمایر» من را به یاد فیلم سینمایی یک شب اثر نیکی کریمی هم انداخت،گفتگوهای دو نفره درون ماشین و سفر شبانه ای که مثل فیلم یک شب به ان نمای خیره کننده از چراغ های روشن شهر رسیدند و پایانی که پایان «یک شب» را به خاطر می اورد.





 طبق ان چه سایت شبکه تلویزیونی arte اعلام کرده ،این فیلم بیست و هشتم اوریل (نهم اردیبهشت ماه ) از این کانال تلویزیونی پخش شده ولی به صورت انلاین  در سایت هم قابل مشاهده هست .

"Into The Night With Niki Karimi and Thomas Ostermeier"


+مستند « شبی با نیکی کریمی و توماس اوسترمایر» در سایت کانال arte





پنجشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۴

نگاهی به مستند سینمایی «به من گوش کن ،مارلون »

دیدن مستند سینمایی «به من گوش کن ،مارلون »(Listen to me Marlon)من را با خودش به سفری برد از روایت داستان زندگی هنرمندی که نگاهی انسانی به دنیای اطرافش داشت،مستندی که «استیون رایلی »(Steven Railey) کارگردانی کرده و از ارشیو صداهای واقعی مارلون براندو به خوبی استفاده شده،صداهایی که توسط خود براندو ضبط شده بوده و به نوعی حدیث نفس سال هایی است که در جستجوی حقیقت و ارامش واقعی  زندگی را تجربه می کند،تجربه ای که شاید اهمیت ان برای براندو بیشتر از  شهرت در سینما به حساب  می امد.





مستند «به من گوش کن ،مارلون » از ریتم خوبی در روایت زندگی مارلون براندو برخوردار است و از منابع ارشیوی به  خوبی کمک گرفته ،با این وجود بیشتر به ارشیو صدای براندو تکیه کرده و به لحاظ فرم روایت شاید امکان خلاقیت های بیشتری انتظار می رفت ،مستندی که فراتر از منابع ارشیوی می توانست به فیلم بهتری تبدیل شود.

 کتاب« اوازهایی که مادرم به من اموخت »که سرگذشت مارلون براندو هست  هم حدود پانزده سال قبل توسط نیکی کریمی ترجمه شد ،این کتاب هم به نظرم از منابع مهم درباره ی مارلون براندو هنرمند و بازیگر تاریخ سینما به شمار می رود .

بخشی از کتاب «اوازهایی که مادرم به من اموخت »ترجمه نیکی کریمی را نقل می کنم :

«این داستان پایانی ندارد. اگر می دانستم ،خوشحال می شدم به شما بگویم .درست همان طور که نمی دانم پیشتر از ان که با دستان گشاده در انتظار ظهور ان معجزه ها زیر درخت نارون در انتهای خیابان سی و دوم بنشینم کجا بودم ،پس از این هم برای خودم معمایی خواهم بود در دنیایی که هنوز هم گیج و متحیرم می کند.

با این که زندگی تفسیر ناپذیر باقی می ماند ،در این که در ناشناخته فرا زمان کجا خواهم بود،جایی برای کنجکاوی نمی بینم ولی مطمئنم که وقتی نفسم به اخر می رسد ،از ان چه در خیابان سی و دوم بودم ،شگفت زده تر نخواهم شد.

هر وقت خودم را در حالی مجسم می کنم که شب هنگام ،در جزیره ام وقتی نسیمی نرم و ملایم می وزد ،نشسته ام ،ذهنم ارامش پیدا می کند.

با دهانی باز و سری به پشت خم شده ،در حال تماشای نقطه های نورانی گذرا ،در انتظار ان درخشش خوفناکم تا مرا با خود از این سوی اسمان سیاه به ان سو بکشاند و خاموشم کند،دیگر دستانم را نمی گشایم ،ولی هرگز از انتظار کشیدن برای جادویی دیگر خسته نمی شوم»

جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۹۴

نگاهی به فیلم ویکتوریا victoria

فیلم سینمایی ویکتوریا(Victoria) به کارگردانی سباستین شیپر( sebastian  schipper )روایتی دیدنی از  داستانی در یک شب است،ویکتوریا دختری که ناگهان در مسیر قصه ای  تکان دهنده قرار می گیرد .

پلان سکانس بودن فیلم به خاطر روایت خاصی که در فیلمنامه طراحی شده به نظرم انتخاب هوشمندانه ای بوده که البته موفقیت فیلم مدیون این موضوع نیست .

ویکتوریا روایت ادم هایی است که با وجود پیچیدگی هایی که هر کدام  در زندگیشان دارند ولی تا اخر بر سر رفاقتشان می مانند، شاید استعدادهای تلف شده ای که سر جای خودشان نیستند و باید تاوان خطاهای گذشته ی خود یا جفای دیگران را بپردازند .



ویکتوریا داستان تنهایی ادم هایی است که فیلمساز برای یک شب عجیب ان ها را کنار هم قرار داده و پایانی به یادماندنی از دختری که در طول یک شب به اندازه ی یک عمر سفری باورنکردنی را طی می کند.

تصویر های فیلم را که مرور می کنم ،لحظه های سخت انتخاب ها ی شخصیت ها را به یاد می اورم جایی که ویکتوریا تصمیم می گیرد با ان چند جوان برود و در ادامه  دومینوی تصمیم ها و انتخاب ها که یک شب تا صبح ادامه پیدا می کند.

 در پایان،ویکتوریا باز هم مثل ابتدای فیلم تنها ماند،همه ی پول ها نصیب او شد ولی این پول ها برای او شادی به ارمغان نخواهد اورد.


یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۴

به یاد هما روستا

خبر پر کشیدن مسافری از مسافران فیلم به یادماندنی بهرام بیضایی ، باز هم تصویر فراموش نشدنی سکانس پایانی مسافران ،اینه ای که هنوز هست ،انعکاس درخشش نورش را می توان با چشم های رویابین دید ...دیالوگ تکان دهنده خانم بزرگ (جمیله شیخی )که ما همه رویای همیم ...


چهارشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۳

نگاهی به فیلم هنوز الیس(Still Alice)

دیدن فیلم سینمایی هنوز الیس به کارگردانی ریچارد گلاتزر و بازی جولیان مور تجربه عجیبی بود ،الیس شخصیتی که جولیان مور نقش او را به خوبی بازی کرده به نوعی الزایمر دچار شده که ارام ارام همه ی جنبه های مختلف زندگیش را فرا می گیرد فراموش کردن کلمات ،تصاویر ،خاطره ها به تدریج الیس را به سرزمینی از عجایب می برد که برای هر انسانی تکان دهنده است.
الیس فقط با لحظه ها همراه می شود ،لحظه های تلخ و شیرینی که شاید چند دقیقه بعد فراموش کند ،دیگرانی را  که فقط برای دقیقه هایی کوتاه می شناسد و باز از یاد می برد .




فیلمساز به خوبی نشان می دهد که با وجود ان که الیس فراموش می کند ولی کاش دنیای اطرافش او  را فراموش نکند ،او هنوز هم الیس است، هنوز هم بخش جدانشدنی از گذشته ای است که از ان به امروز امده که اصالت واقعیت و حقیقت فقط در به یاد اوردن نیست.
هنوز الیس فیلمی  فقط درباره ی بیماری الزایمر نیست ، به نظرم روایتی تکان دهنده هست از چالش انسان با دنیای ذهنی خودش با جهانی که تجربه می کند.
ناشناخته های ذهنی و فراموشی های خودخواسته و ناخواسته  که شاید به نوعی انسان امروز بدون ان که به الزایمر مبتلا شده باشد در ان غوطه ور است.
سکانس پایانی فیلم  هنوز الیس وقتی دختر برای مادرش (الیس) قسمت هایی از یک نمایشنامه را تعریف کرد و دیالوگ ماندگاری که بین این دو شخصیت رد و بدل شد شاید کلید اصلی همه ی سوال ها بود .
الیس در جواب دخترش که از او پرسید به یادش مانده که این نمایشنامه درباره ی چه چیزی هست فقط یک کلمه می گوید : دوست داشتن.
واژه ای که هنوز فراموش نشده و در یاد الیس مانده ،هویتی که فراتر از هر گذشته و خاطره ای با همین کلمه جان می گیرد .

دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۳

نگاهی به فیلم خواب زمستانی (Winter Sleep)

فیلم خواب زمستانی به کارگردانی نوری بیگله جیلان را دیدم ،فیلمی که مدت زیادی هست منتظر دیدنش بودم و این بار هم با اثری تاثیرگذار روبرو شدم .
خواب زمستانی با همان سبک خاص فیلمسازی جیلان ساخته شده بود ، با وجود زمان طولانی فیلم و ریتم ارامی که داشت ، ولی درونمایه ی عمیقی که در خود جای داده مخاطب را مجذوب داستان می کند.
خواب زمستانی روایت پیچیدگی های روابط انسان ها و تفاوت نوع دیدگاه های ان ها درباره ی مسایل مختلف هست ،فیلمساز جانبداری خاصی نداشته ولی جهان بینی کلی خودش را در فضاسازی های فیلم جای داده و تلاش کرده روایتگر این پیچیدگی ها باشد .




شخصیت های فیلم با تردید ها و تضادها زندگی می کنند ،حقیقت در دستان هیچ کدامشان نیست ولی دلخوش به ادامه دادن همان مسیری هستند که تصور می کنند شاید بهترین گزینه باشد. 
خواب زمستانی در شخصیت پردازی ها با توجه به نوع داستان گویی  و منطق فیلم به بهترین شکل عمل کرده ،فضاسازی صحنه های فیلم با قاب بندی های درخشان به خوبی در ذهن ماندگار می شوند.



قضاوت کردن شاید از مهمترین چالش های خواب زمستانی به حساب می اید ،ادم هایی که همدیگر را به چالش می کشند،ولی روایت فیلم به خوبی نمی گذارد که مخاطب قضاوت مطلقی داشته باشد و این از نقاط قوت فیلم به حساب می اید.
پایان فیلم با کلیت داستان و شخصیت هایی که ترسیم شده ،همخوانی دارد ،شاید جیلان ترجیح داده شخصیت هایی که خلق کرده صحنه ی نمایش با شکوه او را ترک نکنند و در زمستان یخ زده ی روابط انسان ها در یک خواب زمستانی فرو روند به امید بهاری که شاید روزی از راه خواهد رسید.
پی نوشت:
فیلم خواب زمستانی برنده نخل طلای جشنواره کن شد و نوری بیگله جیلان این جایزه را به دست اورد ،در همان موقع نیکی کریمی یادداشتی منتشر کرد که بازخوانی دوباره ی ان خالی از لطف نیست .

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

نگاهی به سینمای هند

من تا به امروز به هند سفر نکردم ولی همیشه نسبت به این سرزمین احساس نزدیکی خاصی دارم ،داوری نیکی کریمی که این روزها در جشنواره فیلم کلکته هند در جریان است باعث شد یادی از هند و سینمای این کشورکنم .
شاید این حس نزدیکی به هند به خاطر ریشه های فرهنگی ایران و هند هست که ردپای ان در ادبیات کهن ما به خوبی دیده می شود ،وقتی حرف و حدیث هند به میان می اید  در کنار نام بزرگان این دیار، سینمای این کشور بیشترین تاثیر را در داخل و خارج مرزهای این سرزمین  بازی می کند.
سینمای هند، هنر صنعتی مهم به شمار می رود که برای دوستدارانش رویا
می افریند، سینمای رویاپرداز هند ترکیبی از غم و شادی ،اشک و لبخند ،رنگ ،نور و موسیقی سفر به دنیایی است که چندان در حصار واقعیت های خشک زندگی واقعی باقی نمی ماند ،با این که از سینمای کلاسیک و رئالیستی فاصله می گیرد و قواعد خاص خودش را دارد ولی در جذب مخاطب همیشه موفقیت های زیادی به دست اورده است.




دیدگاه من نسبت به سینمای هند به جز دوره ای که سال های خیلی دور در کنار دیگر فیلم ها ،سینمای هند را هم می دیدم نسبت به این نوع سینما منفی بود نسبت به فیلمنامه نویسی  و فضاسازی های رایج در این فیلم ها حس خوبی نداشتم و به نظرم بیشتر از این که بازتاب واقعیت های  اجتماعی هند باشد به دور از قواعد علت و معلولی و به کمک جذابیت های تصویری فقط سرگرم کننده هستند باید صادقانه  اعتراف کنم به دیده ی نوعی سینمای پیش پا افتاده همیشه ان را نادیده می گرفتم با این که زمانی  بعضی از اثار مهم سینمای هند را دیده بودم و در خاطره ام دوست داشتم .

یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۳

روز واقعه

به یاد فیلم سینمایی روز واقعه به نویسندگی بهرام بیضایی و کارگردانی شهرام اسدی 




یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۹۳

بدون عنوان


خدایا ،خدایا ، یه معجزه ،برای من هم یه معجزه بفرست ،مثل ابراهیم ،شاید معجزه ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه ...دیالوگ فیلم سینمایی هامون به کارگردانی داریوش مهرجویی